| |
| دوشنبه 28 مرداد ماه سال 1387 |
|
تشریف بیاورید اینجا http://minii.blogspot.com بعد از صد سال یواش یواش میخواد منتقل بشه.. |
|
| |
| یکشنبه 9 مهر ماه سال 1385 |
|
این چند تا عکس مال رشت و لاهیجانه.دو هفته ست میخوام بذارم نشده.مثل این دو سه ماهه که هی میخوام بیام نمیشه!
..........
مسیر رفت و ترافیک

..........
رستوران پلو کبابی تو رشت.سیر ترشی و ماست و کره و زیتون و گردو و باقالی پخته و اشپل ماهی

..........
اشپل ماهی از روبرو!

..........
تله کابین رویائی لاهیجان

..........
از بالای بالا..

..........

..........
پیش غذای رستوران لاهیجان.زیتون پرورده و ماست و خیار و دلار

..........
خرید زیتون از رودبار.این کفگیرا تسترن!


..........
این قلک ها هم همینطوری جلوی مغازه ریخته بودن واسه فروش

..........
اینجا هم تو لاهیجان واسه خودمون سوغاتی خریدیم

..........
جادهء خوشبو و مه گرفتهء مسیر برگشت

|
|
| |
| دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 |
|
در یک روز سرد که حتی رویا هم منجمد میشد؛یک خواب وحشتناک دیدم.
یک روز بعدازظهر کلاهش را سر کرد و رفت و من پشت سر او چفت در را انداختم/.
Kobo abe |
|
| |
| سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1384 |
| لگد ! |
حسابی منتظر این حاجی فیروزای بامزه ام.همچین قر میدن انگار نه انگار ستون فقراتی هم وجود داره.کوچیک بودم حدود پنج ساله یکیشون تو خیابون آرژانتین اومد سراغم .از دندونسازی اومده بودم . ترسیده بودم هی قائم میشدم پشت این و اون.اون میگفت ارباب خودم سرتو بالا کن..ارباب خودم یه نگا به ما کن..
منم همونجا اولین لگد رو به بخت خودم زدم و در رفتم! |
|
| |
| جمعه 12 اسفند ماه سال 1384 |
|
تو فروشگاه لباس زیر خانوما شورت میخریدن.از این چند تائی ها تو یه بسته ای ها.خانوم صندوقداره هم تند تند حساب می کرد میگفت به شادی مصرف کنید :)) |
|
| |
| جمعه 1 مهر ماه سال 1384 |
| با خودم .. |
بهتره به جای لعنت فرستادن به تاریکی ؛ یه شمع روشن کنی! شعار انجمن کریستوفر |
|
| |
| شنبه 12 شهریور ماه سال 1384 |
|
گوش کن باد می آید گوش کن برف می بارد
گوش کن رودخانه را دریا را
گوش کن درونت را در سکوت درونت کسی ؛ پرنده ای ؛ حلزونی شاید یا که پروانه ای در پیله از تو چیزها می داند
هیچ به او گوش داده ای ؟ ساکت باش ؛ گوش کن
|
|
| |
| شنبه 7 خرداد ماه سال 1384 |
|
| میگن پستچی نامه های عاشقانه رو میخونه .. |
|
| |
| چهارشنبه 10 فروردین ماه سال 1384 |
| از یه فیلم |
: سیگار پشت سیگار ..چه خبرته !؟
ــ من زیاد نمی کشم.پارسال شروع کردم آدامس خوردن.چون دوستم دونا با آدامس سیگارو ترک کرد. می گفت خیلی کمک میکنه..بعد خودم امتحان کردم.ولی به جاش به اون عادت کردم.الانم سیگار میکشم که آدامسو بذارم کنار..الان ده روزه آدامس نخوردم..
|
|
| |
| چهارشنبه 19 اسفند ماه سال 1383 |
|
یواش یواش تهران داره دوست داشتنی میشه. عاشق خیابونای شلختهء شب عیدم! و حاجی فیروزائی که با مهارت تمام پشت چراغ قرمزها قر میدن و منو می خندونن ! پارسال دقیقا شب سال نو پاساژ گلستان بودم و همونجور که مشغول چرخ زدن و خرید بودم.یکی از کیسه های نایلونی دستم پاره شد .یکدفعه حدود سی و پنج شیش تا تیلهء خیلی درشت و رنگی که برای گلدونهای خونه گرفته بودم پخش پاساژ شدن و تا پنج شیش دیقه میخوردند زمین و میرفتن هوا بازی میکردن و ترق توروق..! و نزدیک به سی نفر از فروشنده و مردم و بچه هاشون میدویند دنبال تیله های من! ایندفعه هم میخوام یه جای دیگه رو بهم بزنم
|
|
| |
| جمعه 16 بهمن ماه سال 1383 |
| بی خوابی در سیـــــــاتل |
- من ترجیح میدم یه نفرو ببینم و ازش خوشم بیاد..نسبت بهش احساس پیدا کنم..ازش دعوت کنم با هم قهوه بخوریم..
: پیتزا نه ؟
- حتما که نباید شام باشه.ممکنه وقتی رسیدی وسط شام بگی عجب غلطی کردم!اما اگه قهوه باشه و از طرف خوشت بیاد میتونی دعوتش کنی برای شام .. یا اگه خوشت نیاد می گی خــــب ...خیلی خوشحال شـدم !
بعدشم میری دنبال کارت.فهمیدی !؟ |
|
| |
| دوشنبه 16 آذر ماه سال 1383 |
|
دیروز رفتم یه شرکت ایده پردازی.یک ساعت و ربع مشغول فرم پر کردن بودم.همهء زندگی و حفره های خونمونم پرسیده بودند منم خب سعی میکردم خیلی خلاصه جواب بدم..
سوال سوم یا چهارمشون این بود: ـــ آخرین جک جالب و خنده داری که شنیده اید!
نوشتم قابل عرض نیست!!!
حالا امروز زنگ زدن که وقت برای مصاحبه بذارن.احتمالا در مورد همین بند سوم چهارمشون سوال داشتن! |
|
| |
| سه شنبه 21 مهر ماه سال 1383 |
|
خونه گلی
صبح داشتم از دم یه مغازه رد می شدم یه خونه گلی دیدم. وایسادم نیگاش کردم. عاشقش شدم. خریدمش. الان رو میز کارم. درست کنار دستم. خونه گلیم شیرونی داره، انباری داره، آغل داره. اتاق زیر شیرونی داره و دوتا هم پنجره. یه ایون کوچیک هم جلوش داره. عجیبه این خونه یه حس فوق العاده بهم میده. گذاشتمش رو میزم هر چند وقت یه بار نیگاش می کنم و از بودنش از حضورش لذت می برم. منو یاد مادربزرگها و پدربزرگهام می ندازه اونام قطعاً تو همچین خونه ای زندگی می کردند. شاید تو یه کوه،وسط یه جنگل یا تو کویر... امروز که داشتم خونمو میاوردم سر کار بارون گرفت و الان خونم یه بوی خوب میده. تا حالا بوی خاک بارون خورده رو حس کردید؟ خونم اون بو رو میده و منو مست می کنه. خونم اینجاست روبروی من و عجیب حسهای خوب بهم میده. کاش می تونستم این خونه رو ببرم یه جائی وسط کویر، توی جنگل، توی کوه بزارم و توش زندگی کنم. بعد آروم همه انسانهای رو که زندگی آرامش رو ازشون دزدیده دعوت کنم خونم. بیان دو دقیقه بشینن، من کتری رو از روی هیزمها، هیمه ها، چوبها بردارم و از توی همون کتری سیاه براشون چائی بریزم، با هم بخوریم. دستشون رو بگیرم تو دستم تو چشاشون نیگاه کنم و بگم مرسی که اومدی، دوستت دارم. اونهم شادمانه دستهای منو فشار بده و بره. با حسهای خوب بره. شبا همه بیان دور آتیش بشینیم قصه بگیم، فارغ از مزخرفاتی که هر لحظه از اون صفحه لعنتی روی سرمون می باره، فارغ از هر بوق و سرو صدا و ترافیک ... دور آتیش با هم بشینیم. چای بخوریم، سیب زمینی بزاریم لای آتیش و قصه بگیم، داستان بگیم. بیخیال همه اون بحثهای صدمن یه غاز راجع به اصالت هنر ، اخلاق علمی، سینما یا ... قصه بگیم آواز بخونیم و بخندیم ... خونه من اینجاست ... خونه گلی من ... خونه گلی ما ...
پ.ن: متن از وبلاگ رختکن خاطرات هست.siminak و s و TERMEو bamdad و Shift عزیز ممنونم از همهء حسهای خوبی که با نوشته های لطیف و آرومتون بهم میدید .. |
|
| |
| سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1383 |
|
مامان،چند روز پیش دستم به نافم خورد و راستشو بخوای همین منو برد تو فـکر
عجیبه که یه ناف کوچولوی مسخره آدمو تو فکر یه رابطهء به این مهمی ببره،
رابطه ای که یادم میندازه چه طوری اینی شدم که هستم!
اولی که تاتی کردم تو نزدیکم بودی و خیلی شبیه اولین دفه ای بود که یاد گرفتم نانای کنم..
وقتی همه میگن من به تو رفته م خیلی کیف می کنم،راستم میگن!هم چشـمامون عین همه،هم دماغامون و خوب که نیگا کنی،می بینی که حتی انگشتای پامونم عین همه ... متشکرم که میذاشتی یه بچهء دو سالهء لپالو بیفته به جون عزیزترین مال و اموالت متشکرم که هر وقت میخواستم دید بهتری داشته باشم بغلم میکردی و چه بسا که این کار زیادم برای پشتت خوب نبود،مامان!
و از همه چیز و همه چیز مهمتر این بود که یاد بگیرم توی لگن جیش کنم ،مامان!
.بخشی از کتاب مامان جون برای همه چی ازت متشکرم.از،برادلی ترور گریو.
|
|
| |
| سه شنبه 30 تیر ماه سال 1383 |
|
نمیفهمم ،این که غذا تو چه بشقابی سرو بشه انقدر مهمه که هر چی ظرف پیرکسه رو میز جمع میکنن و بعد غذاها رو توش میل میکنن و با دو تا دستکش صـورتی میدن به من! لب پر هم نباید بشن!
بعدها خونهء خودم،از زودپز گرفته تا آرام پز میخوام یه بار مصرف ببرم..
پی نوشت:امروز عین کـوزت،ظرف شستم!
|
|
| |
| چهارشنبه 24 تیر ماه سال 1383 |
|
معرفی فیلم شکلات


روزی روزگاری دهکده ای کوچک در فرانسه بود که مردم آن به آرامش ایمان داشتند.. این جمله ایه که سر آغاز فیلم شکلات بود! در مورد زندگی خانمی از قوم مایا هست که معتقدن:کاکائو قفل فریادهای فروخرده را باز میکنه و سرنوشت رو افشا میکنه!
در یک روز سرد زمستانی باد شدیدی از شمال وزیدن گرفت.مادر و دختری با شنلهائی قرمز به دهکده میرسن تا در قنادی ای که اجاره میکنن ،کار و زندگیشون رو از نو شروع کنن.مادر وقتی شروع به درست کردن انواع شکلات میکنه که مردم دهکده در فصل پرهیز به سر میبردند!و همین موضوع باعث به وجود آمدن مشکلات زیادی براش میشه.و در طول فیلم با اونها دست و پنجه نرم میکنه!

کم کم پای اهالی دهکده به این قنادی باز میشه. اونها باید به بشقاب پر نقش و نگاری که جلویشان چرخانده میشه نگاه کنند و بگن که چی میبینن!بر همین اساس حدس میزنه که چه شکلاتی با چه طعمی مخصوص مشتریشه!
شکلاتی تجویز میکنه که محبت رو بیدار میکنه،برای همسر یه مرد بد اخلاق و غیر قابل تحمل !شکلاتی که اعصاب رو آروم میکنه برای زنی که از دست شوهر دائم الخمرش،پریشان و افسردست.

قسمتهائی از موزیک عالی فیلم و همچنین صحنه هائی از فیلم رو میتونید اینجا ببینید.
بازیگـران :Juliette Binoche و Johnny Depp و ..!کارگردان :Lasse Hallström
پ.ن : از دید من فیلم آروم و زیبائیه،ببینید و نوش جان کنید!
|
|
| |
| یکشنبه 14 تیر ماه سال 1383 |
|
وقتی میشه عصر آرومی رو با پرنده ها گذروند..
 از وبلاگ عزیزدردونه
|
|
| |
| پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1383 |
|
|
دلم گرفته..میشه یه کم برام فلوت بزنی،یه جور که بهتر شم.. |
|
| |
| جمعه 29 خرداد ماه سال 1383 |
|
مردای خوشگل،دخترای خوشگل گیرشون میاد مردای زرنگ و شوخ هم بی نصیب نیستن. اون یه بار هم که بختش وا شد،راستش، بهش ترحم کرد، چون اون زشت ترین مرد شهره.
آره،با ماشین گرون قیمت تو جاده می رونه، سیگارشو با اسکناس صد دلاری روشن میکنه ولی هنوز که هنوزه،میدونی چیه؟ میدونی چی میگم که!
وضع اینجوریه برای زشت ترین مرد شهر.
یه یادداشت پیدا کرده روی پلهء خونشون. توش نوشته بود:این بچهء شیرین یازده پوند وزنشه، ورش دار،ولی صورتشو بگیر اونور، نذار چشمش به صورتت بیفته.
آره ،شما زنها گوش کنین، شما قلب ندارین،مثل یخین، طلا و نقره،تنهاچیزائیه که ازش میخواین. بگین ببینم،مگه نمیدونین اون یه روح زیبا هم داره، گرچه زشت ترین مرد شهره!
آره ،اون خیلی زشته،صورتشو تو تاریکی اصلاح میکنه. بچه ها میزنن زیر گریه،تا چشمشون به اون میفته، ساعت از کار میفته ،سگها واق واق میکنن، تا سرو کله اش پیدا میشه.
اون زشت ترین مرد شهره آره.،زشت ترین مرد شهر! .شل سیلورستاین.
|
|
| |
| دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1383 |
|
انقدر شلوغه این دوروبرا که .. |
|
| |
| دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1383 |
|
.
این بـــــهترین تــصمیـمیه که فعلا برای زنــدگـــــــــــــــــــــــیــــــــم گرفتم. |
|
| |
| یکشنبه 10 خرداد ماه سال 1383 |
|
از ایران .. |
|
| |
| پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1383 |
|
هفتهء پیش عروسی Prince Frederick و Mary Donaldson بود ،در کپنهاگ دانمارک،جاتون خالی!
    ایهام زدائی ، خاله زنک بازی!اون خانمی که تو عکس بالا پیرهن سرخابی به تن داره مادر شوهره و طبیعتا اون آقای پر درجه شوهرش ! اون آقای پر ابهتی که دامن چهار خونه پوشیده و یه جوراب شلواری سفید نازنازی پوشیده و اون خانمی که پیرهن شبی از سیلک بنفش پوشیده،به ترتیب پدر و مادر عروس هستن!! (از قلم نیفته، پدر عروس خیلی جنتلمنه!) ..... چند روز بعد عروسی Prince Felipe and Letizia Ortiz بود در مادرید،May 20, 2004!
  
ایشون هم خانم فرح پهلوی که در هر دو عروسی حاضر شدن و سنگر رو همچنان حفظ کردن!
|
|
| |
| یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1383 |
|
| امکان نداره .. |
|
| |
| چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1383 |
|
| وقتی با ذوق و شوق یه قاصدک برمیداری،آرزوهاتو میچینی تو ذهنت و آروم تو گوشش میگی،و میفرسـتیش بره..
..
..
..
چقدر باید صبر کنی!؟
|
|
| |
| شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1383 |
|
بعد از یه هفتهء شلوغ و پر از کم خوابی،فقط این میتونه آرامش لازم رو بهم بده!:)
 .....فیلمهای پیشنهادی این هفته *مرا به پولاریس ببر،کارگردان : جینگل ما، بازیگران : ریکی رن،سیسیلیا چی یونگ،ویلیام سو فیلم در مورد رابطهء عاطفی دختر و پسری به نام آنا و اونیون هست.آنا پرستار اونیون هست . یک بار که اونیون موهاش رو کوتاه کرده بوده شبیه پیاز شده بوده و از اون موقع دختره بهش اونیون میگفته!با مرگ اونیون،داستان اصلی فیلم شروع میشه و از اون به بعد همهء قلب ببیننده رو به بازی میگیره! ..... *پائیز در نیویورک،بازیگران Richard gere & winona ryderاین هم فیلمی زیبا و عاطفی،با کلاه هایی بسیار زیبا و مردی کاملا نامرد!
|
|
| |
| سه شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1383 |
|
نمایشگاه کتاب
|
|
| |
| پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1383 |
|

هی! زن مو زرد همه پولهاتو میزنه به جیب، چشماش ممکنه گرم باشه ولی قلبش حتما سرده، سنش که میره بالا،وزنش هم میره بالا، از زن مو زرد ، خودتو دور نگر دار! زن مو سیاه، از اشتیاق میسوزه، اما همچین که ازدواج کردین،یهو ازت خسته میشه، از زن مو سیاه،خودتو دور نگر دار! اما زن مو سرخ،جیغ میکشه و خونه رو مرتب نمیکنه،اتاقارو جارو نمی کنه و وقتی که می خوابه،خرخر می کنه، از زن مو سرخ خودتو دور نگر دار!اما زن کچل!اون تو رو همیشه دوست داره، می تونی با خیال راحت بزنیش،ولی اون پیشت می مونه، چون خودشم خوب میدونه که هیچکس نمیاد بدزددش، زنده باد زن کچل!سیلورستاین..
..
|
|
| |
| دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1383 |
| لبخندی مرموز که دنیا رو سر کار گذاشته! |

" لبخند ژوکند " ناشی از باردار بودن مونالیزاست. شروین نولند استاد دانشگاه ییل که کارشناس نقاشی و آثار " لئوناردو داوینچی " است , نظریه خود را چنین مطرح کرد. به گزارش خبرگزاری ایتالیا طبق گفته ’ نولند تنها یک دلیل برای لبخند ناشی از رضایت شخص نشسته وجود دارد و آن اینست که وی در آستانه تولد یک کودک بوده است. بحث نولند که زندگینامه داوینچی را نوشته این است که مونالیزا حلقه بدست ندارد.میگوید که تمام زنان ثروتمند بویژه هنگام نشستن برای کشیدن پرتره از آنان , حلقه بدست دارند و " مونالیزا " به این علت که انگشتانش ورم داشته این حلقه را از دست بیرون آورده. پیش تر سال (9591) یک پزشک انگلیسی بنام " کنت دی کیل " گفت که در گردن مونالیزا تورم غده تیروئید که نتیجه بارداری است مشاهده میشود. گفتنی است این نقاشی همچنان به عنوان یک معما باقیمانده و باعث ارائه نظریات مختلفی شده است که از آن جمله نظر بحث انگیز و عجیب " کامیل پانیا " فیمینیست آمریکایی است که معتقد است " مونالیزا " با لبخند سرد و ستایشگرانه خود میگوید " ضرورتی برای وجود مردان نیست "
به نقل از روزنامه " ایران " ...........................................................................................................................
بیـن خودمــون بمونه خودم شنیــدم که بعضیــا میگفتن مونالیــــــــزا خواجه بوده اونم از نوع پــدر سوخته اعلا !! ..... اینم چند تا از اتودهایی که " لئوناردو داوینچی " از مونالیزا زده تا یکیش رو برای اجرای اصلی انتخاب کنه و من از زیر دستش کش رفتم !

من فکر میکردم این حرف دراوردنها فقط مال ایران خودمونه که بعضی از خانوما تا هر نو عروسی از آشنا و غریبه رو میبینن،اول در چند ثانیه جنسیت بچه رو حدس میزنن و ..در حالیکه شاید این نوعروس اصلا باردار نباشه و یه کم فقط تپل شده !
3. نظر این فیمینیسته که خیلی فیلســـــوفانست..
|
|
| |
| پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1383 |
|
ما بچه های این زمانه ایم و عصر ، عصر سیاست است.
چه بخواهی چه نخواهی ژن هایت سابقه ی سیاسی دارند پوستت ته رنگ سیاسی دارد سکوتت چه بخواهی چه نخواهی سیاسی تعبیر می شود.
حتی هنگامی که از باغ و جنگل میگذری گام های سیاسی یر می داری روی خاک سیاسی.
حتی لازم نیست انسان باشی تا بر اهمیت سیاسی ات افزوده شود. کافی ست نفت باشی،علوفه یا مواد بازیافتی!!
گزیده ای به اختصار از ویسواوا شیمبورسکا .....
|
|
| |
| چهارشنبه 26 فروردین ماه سال 1383 |
|
| امشب صدای .. |
|
| |
| جمعه 7 فروردین ماه سال 1383 |
| ماهـــــــــــی بی حیا!! |
|
|
| |
| جمعه 22 اسفند ماه سال 1382 |
|
..... یادش بخیر..پیارسال تو اولین دقایق ۱۳۸۱ حال لباس نوهای عیدمو پرسیدی ..گفتی لابد جوراب تورتوریتو پوشیدی و چادر گلگلی تو سرت کردی .. گفتم چادر!!چه حرفا !! تو چی..کلاه شاپوتو خریدی..حاضری..؟منو میبری لاله زار..!
گفتی اگه انقدر سرمه نکشی اون چشاتو..لپاتم سرخ نکنی... گفتم من که روبند دارم...!این بزک ها واسه دل خودمه..
گفتی نه اینکه خیلی بلدی روبند نگه داری..! گفتم اذیتم نکن...خوب باد میبرتش کنار..من خودم مواظبم.. گفتی حالا خیلی هم مواظب باشی ..اون چشمای بلات که همیشه بیرونن..
گفتم اصلا نمیام..
|
|
| |
| دوشنبه 18 اسفند ماه سال 1382 |
| به قول دیل کارنگی : |
چیزی را بگو که ارزش آن بیش از خاموشی باشد..!
|
|